در این وبلاگ هرچی بخوای هست .
دوستان یک خبر خوب ....
من فعلا هستم ....
خیلی خوشحال شدید نه ؟؟
می دونستم .
بازم می نویسم می نویسم تا همیشه .....
موفق باشید .....
سلام دوستان ..
همه یک زمانی باید برن حالا نوبت من شده ...
اصلا دوست ندارم ولی باید برم ....
این جا واسه من خیلی کوچیکه ....
امید وارم هیچ وقت نصیب کسی نشه ولی می دونم که این خواستم غیر ممکنه .
از همه اونایی که به من لطف داشبن و نظر دادن ممنونم مخصوصا از چند نفر که خیلی خیلی به من لطف داشتن و تند تند نظر می دادن .
امید وارم همیشه شاد . سرحال و موفق باشید . واسم دعا کنید .
خدانگهدار ..........
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند که نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابد و دهر بماند
و اما در حال . . .
آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول کره خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
بر پست ریاست ابدالدهر بماند

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال





عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد





عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند





عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت





عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد





عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد





عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق





عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن





عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد





عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار





عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر





از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر





عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد





عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست





عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند





در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که: "هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"





عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

من به دنبال خودم می گردم
لای کاغذ های کهنه و قدیمی
در زمان هایی که تا خورده
سایه های باریک و صمیمی
من به دنبال دلم می گردم
روی سنگینی کوله بار احساس
پشت دیوار گذشته
مملو از عطر گل یاس
من به دنبال خودم می گردم
در گره هایی که کور است
از گذشته تا به امروز
اه...این فاصله دور است
لحظه ای تنها نگاهی
بر دل شیدا نکردم
گم شدم در بی نهایت
خویش را پیدا نکردم
وقتی می ری تو فکر می گن تو فکر نرو . زمان خودش همه چیزو درست می کنه
همش دروغه...همین زمان ِ که همه چیزو خراب می کنه...........
وقتی آدم یه اشتباهی می کنه وبه بن بست می خوره دیگه راهی نداره که ادامه بده و مجبوره راهی رو که اومده برگرده.ولی همین زمان ِ که همه ی موقعیت ها رو از آدما می گیره نه راهی واسه ادامه دادن می ذاره و نه راهی واسه برگشتن به گذشته و جبران اشتباهات.....حتی نمی ذاره اون راهی رو که اومدی برگردی!!
چه سخته آدم به نگاه یه نفر عادت کنه بعدش مدت ها از اون نگاه دور بشه و
ومدت ها چشم به راه اون نگاه بمونه و به خاطر اون از همه چیزش بگذره
که اونم 2 راه داره؟؟؟
1)دیگه بر نمی گرده
2)بر می گرده
حالا که برگشته 2راه داره
1)اون اصلا چیزی نبوده که سالها انتظارشو می کشیدی
2)وقتی بر می گرده که دیگه فایده ای نداره و کار از کار گذشته(جا خیسه و بچه نیست)
طبق 2 راه بالا یک راه بیشتر نمی مونه اونم اینه که بشینی فقط حسرت بخوری!!همین
سرسپرده ی برق نگاه توام
.......................
اگه خداحافظی در راه ِ چرا همون اول میان و سلام می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟ای خدا
خوب بی صدا بیان و برن!!!!!!!!
...........................
می گه عشقم منو تنها گذاشت و رفت ولی می دونستم بر می گرده و بی من نمی مونه
گفت :منم تلافی می کنم تا اینکه واسش یه تجربه بشه و هیچ وقت تنهام نذاره
گفت:با بی علاقه ای با یکی دیگه ازدواج کردم
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشقم برگشت با کوله باری از تجربه وپشیمانی.من هم شاد بودم از اینکه کارش را تلافی کرده بودم
دریغ از اینکه بدانم نه راه بازگشتی واسه اون گذاشتم نه راهی واسه خودم!!
کاش هیچ وقت تلافی نمی کردم
............................................................................................................................
نمی دانم کجای زندگیم اشتباه کردم؟؟؟؟؟؟نمی دانم؟؟؟؟؟؟
دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا...
تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب
کردم
تویی که بی خبرمرادراندوه غم
چون قاصدکی درره آورد باد رها کرده ای
ومن همچو فانوس
درامتدادشب هادرانتظارتوام
بزن بارون که دلگیرم ، دارم این گوشه میمیرم
بزن بارون که دلگیرم ، دیگه آروم نمی گیرم
حالا که خسته و تنهام ، حالا که اون دیگه رفت ِ
می فهمم تازه این دردُ ، چقدر تنها شدن سخت ِ
بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفس هام ِ
دلیل عشق پاک من ، بلور سرد اشکام ِ
ببار ....
شاید که برگرده ، تو قلبی که پر از درد ِ
ببین ....
از وقتی اون رفته ، چقدر دستای من سرد ِ
بزن بارون ....

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه .
آواز پاره های زندگی
1 - شب
در سکوت سایه ی مهتاب
تصویر سبز رویش
فریاد زندگی است.
2- آواز
در امتداد شب
آبستن بیداری است
باید خواب را
جواب کرد.
3 – ماهی
به هوای کرم
اسیر قلاب
ومن به هوای ماهی
اسیر زندگی
ماهی وقلاب
من و زندگی
چه تناسب دردناکی.
4 - خیا ل
سوار بر وهم
به سوی هیچستان
ومن
سوار بر خیا ل
به سوی وهم
چه اسارت بزرگی
به نام حرفاي بي كران براي خدا
هر روز .در هر خيابون در هر كوچه در هر گوشه خالي ديوار تنهاي تنها ميبينند
با يه تلنگر خيلي ساده خيلي سخت ميشكنم
جاي تو خاليس
اين حرف نيست حديث روزگار قديما نبود يه واقعيت بود كه تو فرض كردي روياست
چرا فراموشي ؟
ما كه خيلي وقته از فراموش شدگانيم
ما كه كنج يه كوچه بي ابرو كنجيده ايم .ما كه از همگان خورده ايم
چرا من كه همتو براي خودم نخواستم
بار رفتنت يه عمر كه اگه اسمش عمر باشه بايد در مشت زدن به ديوارهاي اهنين بگذرونم
ميدونم زندگي با من كار هر كسي نيست ولي تو از پسه اون ...
اي خدا
تو كه ميري من كجا برم
يا كه هر صبح همون وقت عاشقانه منتظر عشقم بمونم كه ...
اخه چرا
به خدا اشك من ميمونه رو گونه ام تا بيايي پيش من
تا اينقدر نديده بودم براي خواستن گريه كنم
نميدونم
ايا من بدون تو هستم و ميتونم رو پام بايسام
مگه قبل از تو نتونسته بودم
قبلا اصلا رويايي نداشتم كه منو سر پا نگهداره
الانم هم فراموشم فراموش ميشم از كل دنيا

اگه بگی دوسم داری
تا اسمون پر می گیرم
زندگی گذشتمو دوباره از سر می گیرم
اگه بگی دوسم داری
می میرم و زنده میشم
روشن تر از روز خدا
خورشید تابنده میشم
اگه بگی به غیر من
کسی تو دنیا نداری
رو گفته های اینو اون از ته دل پا بزاری
منم برات فدا می شم
گریه ی بی صدا میشم
خدا وصیت منو گوش بده نامه مو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون.
میسپارمش بهت میرم تمام تار و پودمو. یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو.
خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شو. کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه شو بهش بگه دوسش داره. خیلی بده زمون ما خدا سپردمش بهت ,مواظب عشقم بمون.
یادش بخیر منو تو و یه قلب پاک و بی غرور,حالا چی شد عوض شدی سنگ صبور؟
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر* عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی در جهان رسوا شدن* عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی دیدن بر در دوختن* عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی سوختن یا ساختن* عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام* عشق یعنی بهترین حسن ختام

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد
;که پيش فرشته هاست ;
;و به کارهاي آن ها نگاه مي کند;
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند
و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،
گفت: اين جا بخش دريافت است
و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم
مردکمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد
;که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند
و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت:
; اين جا بخش ارسال است
;ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را برايبندگان مي فرستيم
;مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است
مرد با تعجباز فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟/
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
; مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند
;دهند ولي عده بسيار کمي جواب مي
بفرستند; مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب
;فرشته پاسخ داد
;بسيار ساده، فقط کافي است بگويند:
خدايا شکر
...غم وغصم بی شماره...
...اونیکه تنها ترین...
... حتی سایه ام نداره...
...این منم که خوبیامو...
...کسی هرگز نشناخته...
...اونکه در راه رفاقت...
...همه هستی شو باخته...
...هر رفیق راهی با من...
...دوسه روزی همسفر بود...
...ادعای هر رفاقت...
... واسه من چه زودگذربود...
...هر کی بازمزمه عشق...
... دو سه روزی عاشقم شد...
... عشق اون باعث زجر...
...همه دقایقم شد...
...اونکه عاشق بود عمری...
... ز جدا شدن می ترسید...
...همه هراس وترسش...
... به دروغش نمی ارزید...
... چه اثرازاین صداقت...
... چه ثمرازاین نجا بت...
... وقتی قد سرسوزن...
... به وفا نکردیم عا د
ت...

کاش چون پاییز بودم...
کاش چون پاییز بودم...
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پردرد می شد
ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد